سلام،
همانگونه که در پستهای نخستین وبلاگ آمده، از دوستان عرصه صنعت بر اساس تقدم آشنائی با ایشان بنوبت یاد می شود. ولی از حضور همه دوستان اجازه می خواهم که این دوست را خارج از نوبت معرفی کنم.
دوست دارم واقعیاتی را که بدل دارم در این پست بنگارم.
اولین باری که او را به من معرفی کردند، روبروی در ورودی شرکت بود. زمانیکه منتظر سرویس بودیم.ایشان به یکی از همکاران نزدیک شدند و از ایشان چیزی خواستند. بعد از اینکه از ما فاصله گرفتند، پرسیدم این آقا کی بود؟ و حضار ایشان را به من معرفی کردند. چند وقت بعد از افراد مختلف در مورد ایشان زیاد شنیدم؛ ولی تصویری که دیگران از این غریبه برای من ساخته بودند، اصلاً رنگ و بوی رفاقت در آن نمی آمد. همیشه فکر میکردم باید فردی بیش از اندازه مغرور، پرنفوذ و غیر قابل هضم باشد. در نتیجه زمانی هم که رسما قرار شد با وی همکاری داشته باشم، فاصله فرضی خود را با ایشان حفظ کردم. در ذهنم بیشتر دشمن می آمد تا دوست.
تا اینکه
در یک حادثه که هیچ طعم خوشی از آن بر مزاقم نمانده، ورق برگشت و شخصیت و ماهیت ایشان برام محرز شد. برخلاف آنچه شنیده بودم، انسانی صادق، دوست داشتنی، مثل خودم رفیق باز ،زود جوش و دیوونه و در عین حال انتقاد پذیر (این یکی بر عکس خودم
). اهل خوزستان- شهر بهبهان (که خودش آنرا کشور بهبهان می نامد
) از آدمهای اصیل و خانواده دار، متدین و مذهبی (البته خیلی خشک مذهبی هم نیست) و تحصیل کرده در رشته صنایع می باشد.
دقیق بیاد دارم که روز عید فطر پارسال بود که از Rest برگشتم و اولین دیدار دوستانه و عرفانی ما در غروب همان روز باعث شد که خیلی از بدگمانی های من از ایشان پاک بشه. خودش میگه خیلی برام عزیزی (البته نظر لطفشه) ولی هرچی فکر میکنم که کجای من به عزیز بودن می خوره،نتیجه نمیگیرم. تنها عیب این دوست من اینه که یک قول شخصی رو پارسال به من داده و تا امسال برای انجامش دارم دنبالش میدوم و انجام نمیده و همیشه میگه: " نیما! باور میکنی یادم میره؟" منهم همیشه یک لبخند معنی دار میزنم و بهش میگم "آره چرا باورم نشه؟."
شاید باور نکنید،ولی یکی از راغبین من در ایجاد این وبلاگ همین دوستم بود. خیلی اوقات، مرا برای ایجاد یک محیط مجازی برای بیان دل نوشته هایم تشویق میکرد و از بدو ایجاد وبلاگ بطور محسوس و نا محسوس به آن سر میزد و بعضا مواردی را گوشزد می کرد. به روحیات من خیلی آشناست و منهم. بهمین دلیل نظراتش را در نوشتارم منعکس می کنم.
هنوز یادتان نیامد این دوست من کیست؟ توی یکی از اولین پستهای وبلاگم اسم او را آوردم ولی باین مفصلی از او یاد نکرده بودم. این بزرگوار کسی نیست جزء داوود پورکاظم. داوود رفیق روزهای غم و شادی، کمک حال در همه احوال ولو خودش لنگ کمک باشد. روحیه ساز و مقتدر، پر تحرک و همنوع دوست پایبند به مسائل اخلاقی و ارکان دوستی. گاهی عصبانی میشود ولی مثل خودم ته دلش هیچی نیست (عرض کردم که دیوونه).
چون خیلی دوستش دارم خودم رو مجاز میدونم که هرجور عشقم کشید وصفش کنم.(البته بشوخی و به نیکی). من و داوود بعضی اوقات سرمون درد میکنه واسه سوژه سازی. اصلا خیلی از روحیاتش با من همخوونی داره.
برای هرکاری که خواستم مشترکی انجام بدم از داوود کمک خواستم و حمایت شدم. ارتباط ما از دوستی و همکاری گذر کرده و در قالب اخوت شکل گرفته (این احساس من هست و شاید نظر ایشان چیز دیگری باشد). بهرحال خدایا! بسلامت دارش.
+ نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 18:51  توسط نیما خرمائی پور
|
سلام،
امشب داشتم به این فکر میکردم که در طول ۱۰ سال گذشته که بین منزل و محل کار (حال یا در عسلویه یا بوشهر) در رفت و آمد بودم ، همیشه خروج از منزل برایم دلگیر بوده و هست. البته قبلا که با بچه های Construction کار میکردم، از خلوص نیت و پذیرائی این عزیزان لذت میبردم. بمحض ورود به محل کار چهره های خندان با روحیه ای فوق العاده، همه نگرانیها و افسردگی ها را از تازه رسیده ها دور میکرد. نمیدانم چرا حتی سلام و علیک این دوستان هم با دیگران متفاوت و صادقانه تر بود.. صداقت رکن اصلی یک مجموعه کاری است که اگر حتی یک نفر از اعضاء در رعایت آن کوشا نباشند، کل مجموعه رو به فنا می رود و همه نسبت به یکدیگر بدبین می شوند. مردانگی و شهامت در بیان حقایق، نعمتی است که خداوند به بندگان خود می دهد. شایسته هست در حفظ این نعمت پر ارزش تلاش کنیم و آنرا به هیچ قیمتی از دست ندهیم. دنیا باندازه کافی برای آدمی مشغله می آفریند ولی عدم صداقت افراد معضل است نه مشغله. اینکه توانائی تشخیص چهره های خندان کاذب از صادق را مرتب با خود به یدک بکشیم، خیلی دشوار است.
اینکه افراد پشت و رویشان یکی نباشد و نتوانید بعنوان یک همکار ( و نه حتی یک دوست) بایشان تکیه کنید، معضلی است که بغیر از لمس مستقیم آن، بهیچ عنوان قابل درک نبوده و نیست.این موضوع در بعضی از موارد موجب تضعیف نیروی کاری و بی میلی افراد در نشان دادن سلائق کاری و توانائی های ایشان در وظائف محوله هم می شود. وقتی زحمات یک فرد در یک مجموعه کوچک شمرده یا اصلا محاسبه نشود، رفته رفته وی را از نو آوری و پیشرفت باز می دارد.
شاید همین موضوع باعث صداقت بیشتر نیروهای شاغل در امور صنعتی می شود چراکه آنها همیشه در حال نو آوری و ایجاد تنوع هستند و از سکون و یکنواختی وحشت دارند. از پیشرفت یکدیگر خوشحال می شوند، چرا که پیشرفت دیگران را پیشرفت خود می دانند.
امید است همه ما برای ایجاد محیط امن کاری کوشا باشیم و برای بهبود و پیشرفتهای شغلی، صداقت و تفکر روشن را پیشه کنیم.
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 23:42  توسط نیما خرمائی پور
|
سلام،
در ایام Rest مطلع شدم که آقای داریوش چایچی زاده یکی از همکاران و دوستان صمیمی و جوان دوران Construction دچار عارضه قلبی شده و جهت عمل جراحی در یکی از بیمارستان های تبریز بستری است. عمل جراحی او با موفقیت انجام شده و طی چند روز آینده به بخش، منتقل میشود. در وصف داریوش و خوبیها او زبان بنده قاصر است ولی چندی پیش یکی از همکارانم، آقای نجفی زاده متنی در وصف داریوش، در وبلاگ خود نوشته بود که از شما دعوت می کنم برای مطالعه آن اینجا را کلیک کنید.
از همه خوانندگان و عزیزانی که پیش خدای خود آبروئی دارند و پروردگار برای آنها ارزش قائل است، التماس دعا برای سلامت ،بهبودی و برگشتن داریوش چایچی زاده به آغوش گرم خانواده را دارم.
یا علی
+ نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 23:54  توسط نیما خرمائی پور
|
سلام،
علیرغم فشارهای بین المللی روی بخش صنعت کشور با اعمال تحریمهای سنگین اقتصادی، باید گفت پیشرفتهای زیادی در ساخت و طراحی فازهای جدیدالتاسیس توسط شرکتهای داخلی و مشارکت بعضی از شرکتهای خارجی حاصل گردیده که برای افراد شاغل در منطقه، کاملا محسوس است. البته هر چه رو به جلوتر می رویم این ساخت و سازها جای خود را به تولید میدهند و منطقه روز به روز از حضور نیروهای زحمتکش Construction خالی تر می شود. برای افرادی چون حقیر که مدت مدیدی از عمرمان و سابقه کاری خود را در این بخش سپری کردیم کمی مشکل است که از دوستان و همراهان خود در آن دوران شیرین جدا میشویم. ولی از طرفی نیز بخود می بالیم که زحمات بثمر نشسته همین دوستان، عرصه را برای افرادی که در زمینه های تولیدی مهارت دارند، فراهم می نماید. امید است نیروهای تولیدی شرکتهای فعال در منطقه، باین اصل پی ببرند که اگر امروز براحتی پشت میز خود نشسته اند و برای ارتباط با سایر همکارانشان نیاز به خروج از دفاتر و حتی مسند خود ندارند، به پاس زحمات افرادی است که هر روز از طلیعه آفتاب بامداد بر ایران زمین تا ساعاتی پس از غروب آن، در فاصله های زمانی خیلی طولانی این واحد های تولیدی را بدون هیچ چشم داشتی طراحی نموده،ساختند و در طبق اخلاص به آیندگان تقدیم کردند. آنها هیچ وقت ثمره کار خود را بعد از پایان کار براحتی نمی بینندو این مهم بر نیروهای بخش تولید واجب می گردد که چند وقت یکبار از این قشر پر تلاش یادی کنند.
+ نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 21:36  توسط نیما خرمائی پور
|
سلام،
هفته گذشته شاهد سفر جناب آقای میرکاظمی وزیر محترم نفت دولت دهم به منطقه بودیم. این سفر علیرغم کوتاه بودن آن، پیغام ها و نویدهای بسیاری برای بلند مدت داشت. جای آن دارد که از زحمات امام جمعه محترم و مکرم عسلویه که بحق به پشتیبانی از نیروهای بومی با وزیر نفت مذاکره کردند،کمال تشکر و قدردانی را بجای آورم.
همچنین از اعلام حمایت وزیر محترم نفت از نیروهای بومی شاغل و غیر شاغل در منطقه برای بکار گیری این عزیزان در عرصه های مختلف صنعتی نیز بی نهایت سپاسگزاریم. امید است مردان عمل که در راس و در سمتهای مدیریت کلان منطقه به نیابت از وزیر نفت ایفای نقش میکنند، این مهم را پیگیری نموده و بکار گیرند. ایران، همیشه بتوانائی های مردمش مفتخر بوده و هست. پس چه بهتر که بتوانیم این توانائی ها را در محلهای صحیح، درست و مورد نیاز بر اساس شرائط اقلیمی و کاری بکار گیریم.
از سایر رسانه های استان، اعم از سایتهای خبری، وبلاگها و روزنامه های محلی بابت پوشش خبری این سفر قدر دانی می نمایم.
+ نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت 11:27  توسط نیما خرمائی پور
|
درود؛
چند روز پیش سایت سوک و لینکهای مربوط به پارس جنوبی این سایت را می خواندم. شواهد،قرائن و ظواهر امر نشان می دهد که در سازمان منطقه ویژه اقتصادی انرژی پارس روزهای خوبی سپری نمی شود. چندی پیش خبر تودیع علی وردیانی از مدیران واحد بازرسی منطقه ویژه بدستم رسید. هر چند بدلیل مشغله کاری نتوانستم در مراسم تودیع این بزرگوار شرکت کنم ولی خیلی از رفتن ایشان ناراحت شدم.
مدیران بومی سرمایه مردم و منطقه بشمار می آیند. شاید خیلی از مدیریتهای منطقه ویژه با امور کاری ما مرتبط نبوده و نباشند. شاید باور نکنید که تا کنون به ساختمان این سازمان هم نرفتم. ولی وقتی میبینم که مدیران ارشد این منطقه بجای ایجاد اشتغال و انگیزه برای پتانسیلهای بومی، بدنبال بومی زدائی، جمع کردن دوستان و آشنایان خود از دیگر استانها و مناطق کشور هستند، دلسرد می شوم. طی روزهای اخیر این نوع عملکرد، موجب اعتراض بزرگان استان و دست اندر کاران امور دولتی شده است. از ائمه جمعه و جماعات ، نمایندگان استان بوشهر در مجلس و استاندار محترم گرفته تا شوراهای شهر و روستا همگی از این اتفاقات اخیر (عزل و نصب های سلیقه ای منطقه ویژه)ناخشنود و ناراحت هستند و از روی دلسوزی تذکراتی نیز می دهند و من امیدوارم مدیران این سازمان با موضعی خوش بینانه به مساله نگاه کنند و نسبت به اصلاح روند فعلی ترتیب اثر دهند.
فکر کنم بعد از گذشت ۱۰ سال از راه افتادن پارس جنوبی، پالایشگاهها و پتروشیمی ها، اکنون وقت آن رسیده باشد که زمام امور را بدست اهالی همین آب و خاک بسپارند تا مستقلانه و دلسوزانه برای آینده استان، شهر و روستای خود تصمیم بگیرند و نه مستبدانه و بیرحمانه!!!!!!
بدرود.
+ نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت 11:11  توسط نیما خرمائی پور
|
سلام،
چندی پیش می خواستم در مورد مردم داری و مهمانوازی مردم خونگرم،شریف و در عین حال صبور استان بوشهر بنویسم. ولی لزومی بر توضیح وضوحات ندیدم. اما اخیراً متوجه شدم که بچه های استان بوشهر علاوه بر ویزگیهای فوق الذکر،خیلی مظلوم واقع شده اند. سفر اخیر فرزان اسدی با تیم همیشه پیروز شاهین به اهواز و برخوردهای مردم استان خوزستان که همیشه خودم را جزئی از این استان میدانستم و می دانم(چون مقاومتهای این مردم شریف در ایام دفاع مقدس مایه افتخار و سربلندی جنوبی ها بوده و هست)، مرا بر آن داشت که چند سطری در مورد مردم بوشهر و بزرگ منشی های ایشان بنویسم.
شاید در مورد تعصب قومیت های مختلف ایرانی به همشهریان و هم زبانها و هم کیشان خود زیاد شنیده باشید که امری طبیعی و غیر قابل انکار است،چرا که این تعصب و دوستی نوعی اتحاد ملی را در یک بعد کوچکتر نمایش می دهد وبسیار نیز ستودنی است. اما مردم عزیز استان ما ، ایراندوست و بعضا بقول جنوبی ها غریب پرست هستند. آنها خود را برای رفاه و احترام دیگر هم میهنان عزیزمان تا آنجا فدا می کنند که بارها حق خودشان در این مهم، ضایع و ناچیز شده است. سفر اخیر تیم فوتبال شاهین مصداقی بر عرائض بنده در همین مورد می باشد. انتظار نمیرفت که خوزستانی های عزیز اینگونه رسم میزبانی را بجای آورند.
باز هم با همه موارد پیش آمده فوق قصد نوشتن مطلبی در این باب نداشتم. ولی برخوردهائی که طی 48 ساعت گذشته در محل کار خود با یکی از فرزندان ایران زمین و استان بوشهری دیدم،دیگر تاب نیاوردم و دست بقلم شدم.
بله. متاسفانه عده ای از همکاران ما که از سایر نقاط کشور جهت امرار معاش به عسلویه مهاجرت کرده اند،دچار باوری اشتباه شده اند که بنده در اینجا بر خود لازم می دانم که نکاتی را جهت اطلاع و استحضار این عزیزان ( که تعداد بسیار قلیلی از همکاران مهمان در منطقه را شامل می شوند) متذکر شوم:
۱- اینجا استان بوشهر و بندر عسلویه از توابع شهرستان کنگان است. درست است که از اینجا تا شمالی ترین نقطه کشور با هواپیما کمتر از 2 ساعت است ولی این خاک متعلق به بوشهر و جوانان بوشهری در مرحله اول بوده،هست و خواهد بود.
۲- در سالهائی نه چندان دور پروژه های زیادی در اقصی نقاط ایران در زمینه های مختلفی در حال احداث بود که فکر نکنم خیلی از شما روحتان هم از این موضوع خبر داشته و یا در آنها کار کرده باشید. ولی از آنجا که مردم نجیب این استان آغوش خود را بروی همه هم میهنان بازگذاشته و همچنان به مهمان نوازی خود ادامه می دهند این امر بر شما مشتبه شده است که کار کردن در میدان پارس جنوبی حق مسلم شماست حال آنکه اینچنین نیست.
لازم بذکر است که بنده هیچوقت تعصبی به بومی بودن و یا غیر بومی بودن افراد شاغل در منطقه نداشته و ندارم و بر خیلی از قصورات بچه های جنوب واقفم(برای اثبات موضوع این پست را بخوانید). ولی دوست ندارم از این احترامی که به بیشتر همکاران غیر بومی می گذارم و می گذاریم، سوء استفاده شود.
۳- مدیریت،پست،مقام و موقعیت شغلی بر محبوبیت نیروهای غیر بومی نمی افزاید، پس لطفا به آنها عشق نورزید، چون همه شما در عسلویه مهمان هستید و روزی باید کوچ کنید؛ پس برای همین زمان کوتاه با هم بودن ارزش قائل شویم و قدر با هم بودن را بدانیم. این طریقی است که محبوبیت طرفین را نسبت به یکدیگر افزایش می دهد.
۴- از تمسخر و کوچک کردن نیروهای بومی شاغل در منطقه بپرهیزید و در اصلاح رفتارتان در مقابل ایشان تلاش کنید نه اینکه دست به پاک کردن صورت مسأله بزنید که گناهتان بیشتر شود. اگر این عزیزان در مقابل گستاخی های شما کوتاه می آیند حمل بر ناتوانی و کوچکی ایشان نیست،بلکه ریشه در فرهنگ،ادب و حس مهمان نوازیشان دارد ولاغیر.
۵- فقط یک درصد این احتمال را بدهید که اگر نیروهای بومی و کلا مردم این منطقه به یکدیگر تعصب داشتند و از هرگونه ورود (بقول خودتان)غریبه جلوگیری می کردند، الان شما کجا بودید و چه می کردید؟
فکر کنم نکات فوق برای اصلاح چنین رفتارهائی اکتفا کند. البته همانطور که گفته شد این موضوع فقط اشاره به عده ناچیزی از افراد غیر بومی داشت و بقیه این دوستان برای بنده و مردم استان قابل احترامند.
+ نوشته شده در شنبه 11 مهر1388ساعت 0:20  توسط نیما خرمائی پور
|
سلام،
مدتی است از دوستان و همکاران سالهای زیبای حضور در صنعت یادی نشده است. لذا فرصت را غنیمت شمرده و به گوشه ای دیگر از این خاطرات می پردازیم.
بعد از پایان روزهای شیرین و بیاد ماندنی مشارکت صدرا و سامسونگ در فاز ۱(تاسیسات فراساحل)، توفیق حضور در مراحل ۴و۵ در زمان Construction بمن دست داد. محلی که خیلی از همکاران قدیمی و جدید را زیارت نموده و با ایشات همکاری کردم.
دو نفر از این همکاران بومی و جدید آقایان سید رضا موسوی و سید مسعود پناه هستند. هر دوی این عزیزان در بخش IT از تبحر و مهارت خاصی برخودار بوده و هستند. آقای موسوی دستی در ادبیات فارسی نیز دارند. شخصیتی فرهنگی،صنعتی و در عین حال خیلی دوست داشتنی هستند. ایشان از استعداد سرشاری در زمینه های یاد شده برخوردارند. حقیر بمدت ۸ ماه با ایشان همدم بوده و همکاری داشته ام. لازم بذکر است که زمینه کاری بنده در انزمان IT نبود ولی مدتهای طولانی افتخار مصاحبت با ایشان (بعضا تا نیمه های شب) را داشته ام.
و اما مسعود پناه
انسانی بسیار پر تکاپو، ماهر و فنی. کمتر میشد او را آرام و بی تحرک مشاهده نمود. آقای پناه از بچه هائی بود که قبل از شروع با پروژه ها در زمینه IT فعالیتهای چشمگیری داشته اند. او بواسطه استعدادی که در زمینه IT داشته،پیشرفتهای چشمگیری نیز در این زمینه از خودش نشان داده.
مسعود و رضا، هر دو برای مدتی هم اتاقی من بوده اند و از تجربیات کاری ایشان در اوقات استراحتشان زیاد استفاده کرده ام. امید است روزی توفیق جبران محبت و رفاقت این دوستان را داشته باشم.
در حال حاضر آقای موسوی همچنان در بخش IT یکی از شرکتهای اروپائی در خوزستان و آقای پناه در یک شرکت خصوصی در تهران در زمینه های مرتبط با IT مشغول بکار هستند.
+ نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 17:11  توسط نیما خرمائی پور
|
سلام،
قبل از هرچیز شهادت مظلومانه امیر مومنان علی (ع) را بعموم شیعیان و پیروان راستین آن حضرت تسلیت عرض مینمایم.
خیلی خودمانی:
دلم برای ماه رمضان بوشهر تنگ شده.خیلی تنگ شده. سفره افطاری خانه پدرم که ترئین شده با شیر و کماچ و گرده و بعضا رطب و خرما و کاستر، (نوعی معجون خوشمزه که فکر نکنم کسی بخوشمزگی مادرم بتواند تهیه کند.)اش و حلیم هست رو با هیچی عوض نمیکنم. وقتی بوشهر بودم خیلی کم افطاری رو خونه خودم می خوردم. همیشه به بهانه دید وبازدید می رفتم خونه پدرم و افطاری رو اونجا میموندم. یادش بخیر.
خیلی دلم می خواست مثل دیشب (شب ۲۱ رمضان) بوشهر باشم. چند ساله که تو مراسمهای مذهبی شرکت نمیکنم. بیشتر سالها عسلویه بودم. اگه هم بوشهر بودم مشکلاتی داشتم که باعث حضورم شده. این روزها دلم برای دائیم تنگ شده. همونیکه سال ۸۴ بدون هیچ خبری و مقدمه ای مرا،عزیزان و خانواده اش را و همه دوستانش را تنها گذاشت و از این دنیای پوچ، بی ارزش و کثیف رخت بربست. دائی من همه چیز من بود. او برای من بیشتر از پدر، نزدیک تر از برادر و محکمتر از هر تکیه گاهی بود. شاید دلیل اینهمه، ارادت او به اهل بیت(ع) بود. ماههای رمضان رو، وقتی برای جمع کردن فامیل دور سفره افطاری و دیدن انسجام بیشتر اونها میدونست و اولین افطاری دست جمعی فامیلی رو ترتیب میداد که آغازگر ضیافتهای دوره ای فامیل برای افطاریهای بعدی باشه. چهار سال میگذره و من دیگه اون جمع رو یکجا ندیدم. زندگی ماشینی آسون ولی بیرحمه. همه رو از هم دور میکنه. اینقدر پست شدم که دیگه مثل سابق سر مزار اون خدا بیامرز هم نمیرم. دوست داشتم مثل دیشب می رفتم سر مزارش و بهش میگفتم که تو مسجد شنبدی جای دو سه تا ستون خالیه. مسجد شنبدی در عرض یکسال ۳ خادم و نوکر اهل بیت رو در سنین میانسالی از دست داد. روح همشون بحق همین روز عزیز شاد باشه. وقتی همشون زنده بودن، مسجد یه طراوت دیگه داشت. وقتی بودن، احساس نمیکردم تو اون محل غریبم. ولی الان که نیستن ...
شاید نوشته هام خیلی پراکنده باشه و موضوعات خیلی بیربط بهم گره خورده باشند. ولی از یه ادم دلگرفته بیش از این انتظار نمیره. ازتون میخوام برای همه عزیزانی که این شبها میتونستن باشند و برکات معنوی رو برای ما زمینیهای بی خبر فراهم کنند و نیستن، فاتحه بخونین.
برای روح همه اموات، شهدا و رفتگان دعا کنید و صلوات بفرستید.
التماس دعا.
+ نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388ساعت 6:31  توسط نیما خرمائی پور
|
سلام،
این مطلب هیچ ارتباطی با صنعت نفت و گاز ندارد ولی کمی جالب و طنز آمیز است. موردی است که از کودکی،نوجوانی،جوانی و حال که در آستانه پیری هستم با آن دست و پنجه نرم می کنم.
زیباترین نکته سفر و Rest گذشته،ملاقات حمید بهرانی یکی از دوستان و همکاران دوران CONSTRUCTION بوده که قبلاً اوصاف ایشان را در یکی از پستهای همین وبلاگ بعرضتان رسانده ام.
حمید را بعد از گذشت قریب به 6 سال در حالی می دیدم که بیشتر موهای سرش سفید شده بود ولی چهره اش همان ظرافت و مهر قبلی را بهمراه داشت. حمید را، هم در سری رفت و هم برگشت در کنار خود داشتم. البته بگذریم که در سفر رفت، نزدیک بود بمرحمت دو تن از همکاران (آقایان م.ا.ک و ع.ن.ن.ز) نزدیک بود از پرواز جا بمانیم و تنها شانس ما هماهنگی های آقای آرش ناظم، یکی از همکاران بواسطه حضور یکی از دیگر از همکاران حاضر در فرودگاه جهت تهیه کارت پرواز و همچنین تاخیر نیم ساعته هواپیما بود. زمان ورود به هواپیما متوجه حضور حمید بهرانی شدم که داشت می گفت: "تمام فرودگاه رو دنبالت گشتم ولی ندیدمت. آخه پیجر فرودگاه چندین بار صدات کرد ولی نبودی." بعد از پرواز هواپیما، از حمید خواستم تا در یکی از صندلیهای خالی کنار دستم بنشیند و خاطرات زیبای ایام گذشته را با هم مرور کردیم.
و اما برگشت:
به کانتر تحویل بلیط چارتر شرکت هواپیمائی ماهان رفتم. مجددا حمید بهرانی را دیدم . اصلا اینسری شانس با ما همراه بود. بلیط را تحویل گرفته و به محل تحویل بار و دریافت کارت پرواز رفتیم. حمید بواسطه اهمیت حضورش توانست برای هر دوی ما صندلی First Class تهیه کند
.
هر دو با هم رفیتم.صادر کننده کارت هر دوی ما را دید. از ما سئوال کرد که بار ندارید؟ عرض کردیم خیر. کارت را گرفته به سمت ورودی سالن انتظار راهی شدیم. پس از احراز هویت، وارد سالن شده و متوجه نکته عجیبی در کارت خود شدم. حمید داشت تلفن صحبت می کرد، منتظر ماندم تا مکالمه وی تمام شود و کارت پروازم را باو نشان دادم. برای یک لحظه هر دوی ما خندیدیم. خیلی خندیدیم. روی کارت مشخصات من اینچنین ثبت شده بود:
Khormaeipour/Nima MRS که بزبان امروزی ها خوانده میشود: خانم نیما خرمائی پور.
نگارنده از حضور شما تقاضا دارد که عکس بنده را که در گوشه فوقانی سمت چپ وبلاگ، الصاق گردیده است، مشاهده فرموده و ارتباط چهره و صوری بنده را با یک خانم پیدا نموده و در قسمت نظرات برای همگان، این شباهت را توضیح دهد.
حمید هم که حالا حس سر و کاریش گل کرده بود،میگفت بیا بریم به "طرف" گیر بدیم که بر اساس کدام فاکتور شناسائی این اشتباه را کرده. منهم که پایه همه جور سر و کاری هستم با حمید یک کلام شدم گفتم میریم اونجا و چند تار از سیبیلم رو میزارم رو کانتر میگم دوست عزیز بخدا این سیبیل واقعی است!!. خلاصه کلی خندیدیم. (البته این کار را نکردیم)
از همه مهمتر بنده با همان کارت کلیه گیتهای فرودگاه را با ارائه مدارک شناسائی لازم گذراندم و هیچیک از دست اندرکاران کنترل مدارک حاضر در فرودگاه به مشکل جنسیتی بنده اشاره ای نکردند. به حمید گفتم سری بعد، بلیط را بنام همسرم رزور می کنم. کی به کیه؟؟!!!
همانطور که در بالا اشاره شد،این مشکل شباهت اسمی بنده با خانم ها یا شاید شباهت اسمی خانم ها با من به دوران خیلی قبل بر میگردد ولی خودم مشابه الاسم خود را در بین خانم ها ندیده بودم تا اینکه اخیرا متوجه شدم که خانم یکی از همسایگانم در تهران بهمین نام شناسائی می شوند.
ولی با این اتفاق اخیر در فرودگاه، از قیافه خود شکاک شده ام. چون هیچکس فرق مرد یا زن بودن مرا بر اساس ظاهر و مدارکم تشخیص نداد. 
+ نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت 0:38  توسط نیما خرمائی پور
|